پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

سه سال و هفت ماهگی

سلام به امیدهای زندگیم سه سال و هفت ماهگی تون مبارک عسلای من یکی از خوانندگان عزیز وبلاگ خواسته بودند در مورد توی مهد  موندن بچه ها بنویسم . خداراشکر بساط گریه زاری همون یک ماه اول بود و وقتی آریسا کاملا با محیط و خاله های مهد آشنا شد . خودش علاقه مند شد و دیگه مشکلی نبود . مادرایی که بچه هایی مثل من دارند کمی باید روی دلشون پا بذارن و دیگه بعد از یک هفته  نمونن تو مهدکودک ، تا زمانی که بچه میدونه مامانش تو مهده فایده نداره اما خیلی کار سختیه منم خیلی عذاب وجدان داشتم   و اما از اتفاقات این ماه : مامان نازی و پدر جون از مسافرت اومدن و کلی سوغاتی های خوشگل براتون آوردند هم پوشاک و  هم ا...
29 دی 1393

سه سال و شش ماهگی

نفس های مامان سه سال و نیمه شدین ، مباررررررک مباررررررک این ماه خیلی سخت گذشت چون مامان نازی و پدرجون که پایه ثابت نیروهای کمکی من هم از لحلظ جسمی و هم روحی بودن مسافرت بودند همزمان بابا پیمان هم تقریبا یک هفته ماموریت بود  وبا اینکه خاله هام نذاشتن تنها بمونم و هر روز محبت میکردن و دعوت میکردن شام یا ناهار میرفتم خونه هاشون یا عصرها میومدن خونمون  اما باز هم جای مامان بابام  خیلی خالی بود و بچه ها همش بهانه میگرفتن و دلتنگی میکردن من خیلی دست تنها  اذیت شدم   خدا سایشون را از سرمون کم نکنه و حفظشون کنه ،  از اون طرف هم که کلا تعطیل ، عیب نداره  فقققققققط خداااااااااااااااا شیرین زب...
29 آذر 1393

جشن یلدا در مهد

فرشته های مامان سلام پیشاپیش یلداتون مباررررررررررک  توی مهد براتون جشن گرفتن من هم دوربین به دست همراهتون اومدم   آخه عاشقتونم  از خوشحالیتون لذت میبرم  و خدایی ناکرده از ناراحتیتون آتیش میگیرم و میسوزم . امیدوارم همیییییشه شاد باشید و سلامت  . تنها خواسته من اینه که همیشه مراقب همدیگه باشید  سال های گذشته درخصوص این شب و رسم و رسوم های زیباش براتون نوشتم . حالا فقط عکس هاتون را میذارم برای یادگاری میز یلدا با دوستتون کیا   ...
26 آذر 1393

دهکده زاینده رود چادگان - آذر93

عشقای قشنگم سلام امسال پدرجون و مامان نازی  تصمیم گرفتن برند مسافرت و شب یلدا درکنارمون نبودند ، به همین دلیل یک هفته قبل از سفرشون برنامه ای ترتیب دادن که در ویلای چادگان همه دور هم باشیم و شب یلدا را زودتر برگزار کنیم  خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی بود همراه با هیوا سد زاینده رود - آب به طرز وحشتناکی کم شده بود  در قایق موتوری  آریسا و مامان  پارسا و مامان - پارسا خیلی از ارتفاع میترسه ، دستاشو رها نمیکرد - من و بابا پیمان را بگو که آرزو داریم پسرمون خلبان بشه  آریسا ایوان ویلا را کامل تمیز کرد ، قربونت برم که اینقدر تمیزی ...
15 آذر 1393

سه سال و پنج ماهگی

سلام عشقک های من سه سال و پنج ماهگی تون مبارررررررررک زندگی ها ی من ازبس همش دارم بهتون میگم عشقای من ، نفس های من ، هستی های من ،  زندگی های من  و..... دیگه عادت کردین ، یه دوساعتی که مشغول کار هستم و چیزی نمیگم میاین میگین " مامان من هستی تو ام ؟؟؟ " " مامان من عشقتم ؟؟ " یا پارسا میاد میگه " مامان من عاشقتم " این ماه هم بد بود و هم خوب . اصلا متوجه نشدم آبان ماه کی شروع شد و کی تموم شد . هفته ی اول که بابا پیمان کمرش درد میکرد و رفت دکتر گفتند یه کیسته و باید سریع عمل بشه ، دستمون حسابی بند بیمارستان و عمل و ... شد . بعد از عمل هم مراقبت های خاص خودشو داشت . بابا نمیتونس...
29 آبان 1393

زاینده رود زنده شد

سلام فرشته های کوچولوی من خداراشکر زاینده رود دوباره زنده شد و همه ی مردم  اصفهان را خوشحال کرد . سراسر مسیر رودخانه مردم اومده بودن و جاری شدن دوباره زنده رودشون را جشن گرفتند . واقعا که این رود روح و جان اصفهان است، وقتی خشک بود غم و اندوه شهر و مردمش را گرفته بود . امیدوارم این آب جاری بمونه و دیگه هیچ وقت خشک  شدن زاینده رود زیبامون را نبینیم . من از فرصت استفاده کردم و شماها را بردم کنار رودخونه و چندتاعکس گرفتم . شماهم با دیدن آب خیلی خوشحال شدین اما به سختی تونستم عکس بگیرم یعنی 300 تا عکس گرفتم تا از توش باز این چندتا بدنشدن . اما آریسا به هیچ عنوان نمیذاره موهاشو گیره یا کش بزنم ، گاهی میگم برم موهاشو ...
15 آبان 1393

اولین سینما ( فیلم شهر موشها )

سلام به دوتا جوجه ی پاییزی  عزیزم در سن سه سال و پنج ماهگی برای اولین بار همراه مامان نازی ، غزل و مامانش  به سینما رفتیم  برای تماشای فیلم " شهر موشها " . خیلی محیطش براتون جذاب بود ، قبلش من کلی آمادتون کرده بودم و راجع به سینما براتون  توضیح داده بودم که یه جای بزرگه با کلی صندلی و یه پرده ی بزرگ که روش فیلم نشون میده و موقع شروع شدن فیلم چراغها خاموش میشه که بهتر بتونین اون پرده را ببینید اما از زمان ورود به سینما ،  سوال ها و  چراها شروع شد تا حالا تو عمرتون اینقدر دستشویی نرفته بودین که موقع پخش این فیلم رفتین از این صندلی به اون صندلی میرفتین  دل مامان ب...
6 آبان 1393

سه سال و چهارماهگی

کنجدای من سه سال و چهارماهگی تون مبارررررررک در این ماه ، ماه مدرسه ، نمیدونید چه با من کردید همچنان آریسا صبح ها با گریه از خونه میاد بیرون و میگه نریم مهد کودک ، دیگه نمیدونم چیکار کنم ، کلی وقت و هزینه برای مشاوره و حل مشکل اضطراب جدایی از مادر براش صرف کردم ، کلی کتاب خریدم و مطالعه کردم  اما فایده نداشت . مدیرتون میگه نگران نباش بچه های باهوش معمولا دیر اعتماد میکنند و من فقط به همین دلخوشم وگرنه بچه های دیگه را که میبینم چقدر اشتیاق دارن و خوشحال میدون میرن توی مهد پیش خودم فکر میکنم نکنه من یه جای کار ، اشتباه کردم ؟؟؟ نکنه تقصیر منه ؟؟؟ نکنه من کوتاهی میکنم ؟؟؟ و هزاران فکر دیگه .......... پارسا م...
23 مهر 1393

سفر به شمال (مهرماه 1393)

عشقک های من سلام قرار بود اول مهر بریم شمال اما چون دسته جمعی میخواستیم بریم و تعدادمون زیاد بود جور نشد و تاریخش افتاد به دهم مهر . رفتیم تهران و شب اول برای پدرجون و باباپیمان جشن تولد گرفتیم و فردا صبحش همه با هم به سمت رامسر حرکت کردیم . توی راه خیلی خوش گذشت ، شما هم که اصلا تو ماشین خودمون نبودین همش تو ماشین پدرجون  یا خاله نوشین بودین . تشک تخت آریسا را گذاشتیم روی صندلی عقب ماشین . براتون یه اتاق درست شد کلی ذوقشو کردین . موقع خوابیدن هم خیلی راحت بودین اما ترجیح میدادین تو ماشینای دیگه باشین   جاده چالوس - پارسا آریسا را میکشید عقب و حرص میخورد. میگفت  آریسا نرو جلوتر چنگت میزنه هااا اما کو گوووش شنو...
23 مهر 1393