پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

تاتی نبااااااااتی

پارسای عزیزم امروز چهارقدم برداشتی و با راه رفتن قشنگت کلی ذوق کردم و تشویقت کردم و خودت هم مینشستی و برای خودت دست میزدی , آریسا هم با اون چشمای گردش متحیر شده بود  . قربون راه رفتنت بررررم عزیز دلم . وقتی دستت را میگیرم خودت میگی "تا تا تی تی تاتا تی تی " ای خدااااااااااااا شکرت .  آریسای گلم  تو هم خییییییلی با خودت حرف میزنی از الف تا ی همه ی حروف را به زبونت میاری اما فقط خودت می فهمیی چی میگی  . عصرها میبرمتون پارک و شما عاشق تاب بازی هستید ؛ دیشب با بابا پیمان رفتیم براتون تاب خریدیم . مبارکتون باشه دسته گلای مامان ادامه مطلب هم داریییییییییم بازی در اتاقتون : جایگاه اختصاصی ...
10 خرداد 1391

یازده ماهگی

فرشته های آسمونم سلام ، یازده ماهگیتون مبارک این روزها واقعا انرژی زیادی میبرین و ماشالا خیلی شیطون شدین . صبح ها به محض اینکه چشماتونو باز میکردین،میرفتین اطراف تلویزیون که پر از سیم برق بود و خیلی خطر داشت، به همین دلیل من و بابا پیمان مجبور شدیم تلویزیون را بذاریم روی میزناهارخوری و کلا دکوراسیون خونه را عوض کردیم بطوریکه تمام راههای خطرناک بسته شد اماااااااااااااااااااااااااا.........هردوتون جدیدا بدون کمک می ایستید و به زودی راه خواهید افتاد .....موندم اون موقع چکار کنم ؟؟؟ هنوز راه نیفتادین و  همه چیز را کنار میزنید و به مناطق ممنوعه توی خونه راه پیدا میکنید ، وای به وقتی که بتونید راحت و بی دردسر از موانع ع...
2 خرداد 1391

تعطیلات خود را چگونه گذراندید

فرشته های من عاااااااااااااااااشقتونم اینقدر دوستتون دارم که نمیتونم توصیفش کنم بعضی وقتها دلم ضعف میره و چنان میچلونمتون تو بغلم که جیغتون در میاد  . روزی هزاااااارتا بوستون میکنم و همش دارم باهاتون بازی میکنم . خدایا شکرت چه روزای قشنگی ...... هرروز عصر میذارمتون توی کالسکه و با هم میریم پارک نزدیک خونمون , اونجا را خیلی دوست دارین . یک ساعتی را توی پارک چرخ میزنیم و میایم خونه ........ بسیااااااااار زیبا با هم بازی میکنید من کیف میکنم وقتی نگاهتون میکنم . کلمات ماما ، بابا ، د د ، دالی را یاد گرفتین و از اشکال هندسی دایره و مربع را کاملا میشناسین و با انگشتاتون بهش اشاره میکنید . وقتی بازی میکنیم من پتو را ...
12 ارديبهشت 1391

اولین پارک

دخترگلم ، پسرگلم سلاااااااام امروز روز جمعه اولین روز از ماه زیبای اردیبهشت بود و هوا عالی بود . من و بابا پیمان تصمیم گرفتیم بریم کنار زاینده رود قدم بزنیم و از این هوای بهاری و طبیعت زیبا لذت ببریم . شما دوتا وروجک را گذاشتیم توی کالسکه و برای اولین بار بردیمتون پارک . خیییییییلی بچه های خوبی یودین اولش خوابیدین اما بعد از نیم ساعت بیدارشدین و صداتون درنمیومد ، حسابی کیف کرده بودین و بهتون خوش میگذشت و با تعجب اطرافتونو نگاه می کردین ، دو ساعتی را توی پارک بودیم و بعد اومدیم خونه . روز خیلی خوبی بود عاااااااااااشق هر سه تاتونم  زندگی های من......عکس ها در ادامه مطلب همین طور ک...
1 ارديبهشت 1391

آنچه در ده ماهگی گذشت

کوچولوهای من سلام امروز وارد اولین روز از یازدهمین ماه زندگیتون شدین . باورم نمیشه که دو ماه دیگه یکساله میشین..... این روزها خیلی با هم بازی می کنید ، بعضی مواقع قهقهه میزنید و چهاردست و پا دنبال هم میکنید و بعضی مواقع هم سر یک چیز بی ارزش با هم دعوا میکنید گاهی هم  ناخواسته همدیگه را اذیت میکنید مثلا موهای همدیگه را زیاد میکشین و یا وقتی هردوتون با هم یه جایی ایستادین همدیگه را هل میدین که این خیلی خطرناکه . خونه ی ما که همیشه از تمیزی برق میزد و شهره ی خاص و عام بود حالا انگار بمب خورده ، همه ی جاهای خطرناک مثل شومینه ، میزتلویزیون ، گل میزهای پذیرایی و ....را به هر وسیله ای تونستم استتار کردم و تمام سرامیک ها را با فرش و پت...
1 ارديبهشت 1391

دلم گرفته

فرشته های قشنگم سلام دلم خیییییلی گرفته کاش میتونستم باهاتون درد دل کنم ......خیلی دوستون دارم (نکته : دبیر ادبیاتم همیشه حرص میخورد که درد دل درستهههههههههه نه درد و دل) ...
28 فروردين 1391