پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

عشق امیررضا

عسلای مامان سلام عزیزای دلم یه حس خیلی خوب به امیررضا پسرعمتون دارین بخصوص پارسا ، عااااشق امیررضا هستی و وقتی میبینیش همش میبوسیش و صورتت را میذاری روی سرش . امیررضای بیچاره را کلافه کردین ، با کوسن های مبلا برای خودش یه خونه ساخت که از دست شماها درامان باشه اما انگار شما خیلی عاشقید کارتون از این حرفا گذشته جدیدا" میرین و میاین منو بوس میکنید؛ خداراشکر خیلی  مهربون و با محبت هستید. وقتی با اون لبای کوچولوتون میاین یه بوس نیمه کاره رو صورت من میکنید و میدوید میرید و بعد برمیگردید نگاه میکنید ببینید عکس العمل من چیه میخوام بخورمتون چون خیلی بامزه میشین .عاشقتونننننننننننننننننننم پسرخاله ی عزیزم درحال گ...
5 شهريور 1391

شیطنت و شیرینی

عزیزای دلم نمیدونییییید چقدر شیرین و خوردنی شدین . علاقه و وابستگیتون به همدیگه روز به روز بیشتر میشه ، یاد گرفتین همدیگه را میبوسین و خیلی قشنگ با هم بازی میکنید . تازگی عشق آب شدین و همش دوست دارین آب بازی کنید البته پارسا آب را دوست داره اما وقتی میبینه  بازیش تبدیل به حمام شد و پای شامپو و صابون به میون اومد ابزار قوی گریه را به کار میبره و از آب بازی انصراف میده و درنهایت با زحمت فراوان شسته میشه و میاد بیرون . بدترین کاری که خیلی منو اذیت میکنه هل دادن صندلی ها  روی زمینه و باید واقعا از خانواده محترمی که در طبقه پایین ما زندگی میکنند عذرخواهی و تشکر کنم که این صداهای ناهنجار را تحمل میکنند چون کنتر...
22 مرداد 1391

عکاسی در آتلیه

امروز میخوام از کارای جدیدتون بنویسم : چندروز پیش بردیمتون آتلیه و پدرجون و مامان نازی را هم همراه خودمون بردیم که هم با شما عکس بگیرن و هم کمکمون باشن . ساعت ٦ ترگل ورگل کرده رسیدیم آتلیه و ساعت ٩ مثل کتک خورده ها اومدیم بیرون چرا ؟؟؟؟ چون شما دوتا به نوبت بداخلاقی میکردین و اصلا همکاری نمیکردین . نخندیدنتون که هیییییییچ کاش مینشستید یا حداقل می ایستادید تا آقای عکاس بتونن چندتا عکس ازتون بگیرن . هردوتون میخواستید راه برین؛ محیط براتون جالب بود و میخواستید همه چیز را لمس کنید . خنده دارترین قسمت ماجرا این بود که آقای عکاس صندلی گذاشتن که یکیتون بشینه و یکی وایسته کنارش اما به محض اینکه صندلی را گذاشتن جلوی بک گراند شما دوتا...
8 مرداد 1391

بازیگوشی

سلام عسلای مامان از وقتی راه افتادین نیاز به ٩تا مادر که هیچی هرکدوم نیاز به ٢٠تا مادر دارین . یاد گرفتین به همدیگه در خرابکاری ها کمک کنید مثلا با هم مبل ها را هل میدید کنار و میرین سراغ وسایلی که من از دست شمادوتا پشت مبلا قایم کردم  یا میرین زیر میزناهارخوری که ما میزتلویزیون و بساطش را اون زیر مخفی کرده بودیم و خود تلویزیون هم اومده روی میزناهارخوری که شما نچسبین به صفحش یا نرید سمت برقش، حالا دیگه نمیدونم این وسیله ها را کجا بذارم که در امان باشه  . بگذریم ...... و اما از شیرین کاری های جدیدتون بگم : آریسای گلم همه ی اعضای صورتش و دست و پا را به فارسی و انگلیسی میشناسه و وقتی ازش...
25 تير 1391

راه رفتن آریسا

آریسای عزیزم که فقط چند قدم برمیداشت ، دو روزه که خیلی قشنگ و بامزه دست دسی میکنه و راه میره ، حالا دیگه فسقلیای من مثل دوتا جوجو دنبال هم تاتی تاتی میکنند و من فقط دلم میخواد از صبح تا شب بشینم و نگاهشون کنم . از خداوند سپاسگزارم که یک مرحله دیگه از مراحل رشد کوچولوهای من به خوبی و سلامتی طی شد . باید بگم که تو زندگیم روزای خوب زیاد داشتم اما تا به حال اینقدر شیرینی زندگی را احساس نکرده بودم و اگه روزی یک میلیون بار خدارا شکر کنم باز هم در مقابل این همه لطف هیچ کاری نکردم . (( همزمان با اولین قدم های فرشته های کوچولوم دیروز اولین تار موی سفید شده ی خودم را توی آینه دیدم و یادم به شعر " موی سپید رو توی آینه دیدم&n...
3 تير 1391

تولد یک سالگیتون مبارک

فرشته های زندگی من تولدتون مبارررررررررک باز هم از خدای مهربونم بی نهایت سپاسگزارم که این دوتا فرشته ی پاک و معصوم را به من و پیمان عزیزم هدیه داد و در این یک سال رحمت بیکرانش را از ما دریغ نکرد , همیشه و همه جا همراهم بود و کمکم کرد , مراقبت از دوتا بچه با هم , به تنهایی و بدون هیچ تجربه ی قبلی خیلی سخت بود هرچند خانواده هامون تا جایی که میتونستن باهامون همراهی کردن اما بیشتر اوقات تنها بودم و تمام کارها به دوش خودم بود . چندروز پیش جمله ای خوندم که عجیب روی من تاثیر داشت  :  "" همه را صدا زدم جز خدا   هیچکس جوابم را نداد جز خدا "" خدایا هزاران مرتبه تو را شکر میگوییم که نعمت بزرگ سلامتی را به ما عطافرمودی ....
30 خرداد 1391