پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

2 سال و یک ماهگی (25 ماهگی)

سلام کوچولای مامان امروز تمیزکار داشتیم و شماها ظهر رفتین خونه ی مامان نازی ، الان یک فرصت فوق العادست برای نوشتن وبلاگ با آرامش و تمرکز تمام . به بودنتون خیلی عادت کردم ولی گاهی خیلی به این فرصت ها نیاز دارم و الان دقیقا در شرایطی هستم که دلم میخواد تنهای تنها باشم ، عکس های قدیمیم و خاطراتم را مرور کنم ، یه کم به خودم برسم و بعد بیرون برم و برای خودم خرید کنم ، کلا دلم میخواد چند ساعتی ، فقط چند ساعتی بدون استرس و نگرانی ، برای خودم باشم .خدا عمر طولانی به پدر و مادر و خواهرم بده که همیییییشه من را درک کردند و این موقعیت ها را برای من به وجود آوردن ، خدا حفظشون کنه واقعا برای من دلسوزانه زحمت میکشن . 25 ماهه شدین ، آریسا خیلی ع...
30 تير 1392

اول صبح پارسا خان

سلام کلوچه ها دیشب تولد مامان نازی بود ، خونشون بودیم یه تولد کوچولو و شاد گرفتیم، خیلی خوش گذشت . شماها هم همش میگفتین "تبلد تبلدت مبارک " و دلبرانه نانای میکردین . نذاشتین ما یک عکس با شمع روشن بگیریم ، هرچی شمع ها را روشن میکردیم ، دوتا وروجک در چشم به هم زدنی خاموششون کرده بودن . کیک هم که توسط شما دوتا بخصوووووووص آریسا خانم یک دیزاین خاصی پیدا کرد و سوراخ سوراخ شده بود . دیروقت اومدیم خونه و شماها خسته خوابیدین ، من هم از فرصت استفاده کردم و برای اولین بار بعد از دوسال روی تخت عزیز خودم خوابیدم ، اولش استرس داشتم و هی از خواب میپریدم بهتون سرمیزدم اما بعد دیگه به یک خواب عمیقی فرو رفتم . وقتی بیدار شدم باورم نمیشد صبح شده و من ه...
17 تير 1392

عذاب وجدان از نوع مامانی

مهربونای من سلام دیشب دوستم ساناز با دخترش اومده بود خونمون، شماها آب هندونه خوردین و بی اختیار شدین ، هر ده دقیقه ای یکی تون دسته گل به آب میدادین ، من یا تو دستشویی بودم یا در حال تی کشیدن و تی شستن ،بیچاره مهمونمون گفت میخوای برای اینکه راحت باشی من بیام بشینم دم در دستشویی؟؟!! اصلا نتونستم با دوستم دوکلمه حرف بزنم و ازش پذیرایی کنم ، تا آخر شب این بازی ادامه داشت تا اینکه خداراشکر مثانه های کوچولوتون دیگه خالی شد . شب خوابوندمتون توی تخت هاتون و خودم روی زمین بین تختها دراز کشیدم و گفتم " آخ ، آخ ، آخ کمرم ، کمرم"، دیدم آریسا داره از تختش میاد بیرون ، خیلی خسته بودم و حوصله کلنجار رفتن و عزیزم ، قربونت برم نداشتم ، پاهاشو گرف...
16 تير 1392

پروژه ی عظیم پوشک گیرون

سلام فرشته کوچولوهای من ده روزی هست که شروع کردم به گرفتن پوشک ، چند روز اول خیلی سخت بود اما به کمک مامان نازی و جایزه های جورواجور و خوراکی های موردعلاقتون تونستم کمی تا قسمتی موفق باشم . در حال حاضر هم هر نیم ساعت تشریف میبرین دستشویی . هردوتون سرماخوردین و پارسا هم اوضاع مزاجیش به هم ریخته یعنی واقعا فقط خدا میتونه کمکم کنه تو این اوضاع چند تجربه برای از پوشک گرفتن بچه ها : 1 - باید خود مادر ، فقط و فقط خود مادر تشخیص بده که الان بچش آمادگی گرفتن از پوشک را داره یا نه ، مسلما هرچی سن نی نی به سه سال نزدیک تر باشه ، عاقل تر شده و  پروسه خیلی زودتر نتیجه میده اما باز هم بستگی به خود نی نی  داره مثلا برای من بچه هام د...
14 تير 1392

جشن تولد دوسالگی

سلام گلهای دوساله ی من باز هم مثل همیشه مامان نازی ما را غافلگیر کردن و یک تولد خیلی قشنگ و خوب براتون گرفتند . ناگفته نمونه که مدیریت کارها به دست مامان گلم بود اما پدرجون و خاله نوشین هم خیییییییلی زحمت کشیدن بخصوص خاله نوشین که همش توی آشپزخونه بود و کلی خسته شد . خیلی خوش گذشت و خداراشکر اذیتم نکردید فقط همش میخواستید انگشتتونو بزنید توی کیک و علیرغم اینکه خیلی مراقب بودم ، چندین بااااار موفق به این کار شدین، ای وروجکای شیطووووووون پدر و مادر عزیزم و خواهر مهربونم واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم ، امیدوارم روزی برسه که بتونم ذره ای از محبت هاتون را جبران کنم .         عکس های تولد در ...
3 تير 1392

دوسالگی (24 ماهگی)

      عشق و نفس های من تولد دو سالگی تون مباااااااارررررک   فردا تولدتونه ، باورم نمیشه دوسال گذشت ، دو سالی که هر روزش با روز قبل تفاوت داشت ، دوسال همراه با خاطرات بسیار زیاد تلخ و شیرین .  یادم نمیرود روزهای سخت بارداری ام را که میخواستند آریسای کوچکم را از من بگیرند و من به مدت 6 ماه مطلق خوابیدم و استراحت کردم تا اینکه درکمال ناباوری پزشکان ، خدای مهربان آریسای عزیزم را به من بخشید و هردو باهم صحیح و سالم به دنیا آمدید . البته همه ی اینها را بعد از خدا مدیون پدرو مادر و خواهر عزیزم هستم که در آن 6 ماه به بهترین نحو ممکن از من پرستاری کردند ، مادر ع...
28 خرداد 1392

به خاطر شما دوستان عزیز و مهربونم

دوستان عزیز ، من هرموقع فرصت کنم میام و چندخطی خاطرات بچه ها را در وبلاگشون  تایپ میکنم و ثبت موقت را تیک میزنم ، اما این بار اول عکس ها را میذارم فقط به خاطر شما دوستای نازنین و مهربونی که به ما لطف دارین بخصوص آلاءجان که فصل امتحاناتشه و خواسته بود که زودتر عکس جدید از بچه ها بذارم .   پل شهرستان ، ورودی نمایشگاه بین المللی (بازدید از نمایشگاه زیورآلات) وقتی خسته میشین درجااااااا همونجا میشینید!!!!!!!!!دیگه هم تا خستگی تون درنره به هیچ عنوان از جاتون تکون نمیخورین این هم یک عکس سه نفره با پسرعمه تون ، امیررضاجون....این آریسا همش درحال وووول خوردنه ترس را تو چهره ی آریسا به وضووووووح میشه دید ، اما ...
13 خرداد 1392

باغ پروانه ها و شیرین زبونی های آریسا

سلام نفس های مامان نمیدونید ثبت هر ثانیه از زندگیتون و کارهای بامزه تون چققققدر برام مهمه اما چه کنم هر روز با کلی برنامه ریزی از خواب بیدار میشم و شب ها با افسوس این که به هیچ کاری نرسیدم و امید به فردا دوباره میخوابم اما فردا بدتر از دیروز...... . آریسا خانم شما خییییییییلی داری مامانو اذیت میکنی  ....جیغ های رنگارنگ متمایل به بنفشت دیگه اعصاب برای من و همسایه های محترم باقی نذاشته و حتی پارسا چنان از جیغ و گریه های خواهرش عصبانی و کلافه میشه که  یا موهاشو میکشه یا هلش میده رو زمین و یه چیزایی هم به زبان چینی بوجی باجی میکنه یعنی دعواش کرده ، اون وقته که تارهای صوتی آریسا تا آخرین حدش به لرزش درمیاد بطوری که لوزه و نای و...
8 خرداد 1392

23 ماهگیتون مبارک

سلام نفسای من 23 ماهگیتون مبارک عشقای خوشگلم باورم نمیشه کم کم دارین 2 ساله میشین .......همه میگفتن صبرکن دوساله بشن راحت میشی اما انگار شیطون تر شدین که !!! عیب نداره ، تنتون سالم باشه ، شیطونی کنید . آریسا که همش داره میپرسه "این چیه؟؟" چند ثانیه بعد دوباره اشاره به همون چیز میکنه و میگه"این چیه؟؟" شاید یه چیزی را ده بااااار بپرسه و من هم هر ده بار همین طور که به خودم آرامش میدم و میگم صبور باش ندا ، صبور باش ندا .......جوابشو میدم ، امیدوارم خدا صبرمو بیشترکنه . کلا آریسا مثل طوطی شده هههههرچی بگی تکرار میکنه ، وقتی من و باباپیمان داریم با هم صحبت میکنیم همینطور که سرگرم بازیه ، حرفای ما را هم تکرار میکنه ، من و ب...
29 ارديبهشت 1392

یک کار جالب انگیزناک

کوچولای من سلاااام تصمیم نداشتم بیام وبلاگتون اما نتونستم این خاطره ی شیرین را ننویسم ..... امروز صبح با صدای "جیش""جیش" پارسا بیدار شدم و اینقدر این کلمه را تکرار کرد که آریسا هم بیدارشد و طبق معمول هر روز صبح ، نیم ساعتی توی دستشویی بودیم و نمیومدین بیرون و  در آخر من با وعده ی نون پنیر و چایی آوردمتون بیرون . آهان راستی اینو یادم رفت ،  توی دستشویی هم پارسا با اشاره میگفت سیفون را بکشم چون خوشش میاد آب میریزه ، اما آریسا میترسه و در جواب درخواست پارسا گفت "نههههه آریسا ترسید .خرابه ، آب نداله "  و من  این جملات را از کجا یاد گرفتی تو وروجک؟!! خرابه؟؟؟؟!!!!!!! آب نداره ؟؟؟؟؟؟!!!!! .....اومدین بیرون آب خواست...
25 ارديبهشت 1392