پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

سپندارمذگان (روز عشق ایرانی)

       مرا با ولنتاین کاری نیست من ایرانیم یک آریایی آغاز گر تمدن و فرهنگ نیک در زمین من از نژاد پارسم روز عشق در سرزمین من از هنگام آفریده شدنم آغاز شد آن زمان که یزدان نهاد زن را از نیکیها سرشت من فرزند سپیدی ها من دختر برفم ولنتاین با سرزمین من با من بیگانه است با او میجنگم و روز خویشتن را گرامی میدارم روز عشق ایرانی ( سپندار مذگان...29 بهمن ) برهمه ی عاشقان ایرانی  خجسته باد...    عاشقتونم بچه های گل و عزیزم امروز روز عشق هستش ، عشق به هرکسی و هرچیزی ، عشق به خدا،عشق به همسر،به فرزند، به پدر و مادر ، به دوست و .........اومدم بگم من به عشق شما زند...
29 بهمن 1391

بیست ماهگی

فرشته های من بیست ماهگیتون مبارررررک عشقای مامان مهمترین کاری که در بیست ماهگیتون انجام شد گرفتن شیر شبتون بود ، شبها ده بار از خواب بیدار میشدین و شیر میخواستین ، نگران دندونای قشنگتون بودم که خراب نشه .....برای قطع شیر شبانتون خیلی راهنمایی گرفتم از اطرافیانم که دوتا از بهترینهاش را اینجا مینویسم شاید بتونه کمکی برای مامان های دیگه باشه : 1 - بجای شیر ، آب بریزین توی شیشه و آب بهشون بدین اگر از این راه موفق نشدین 2- توی شیرشون کمی دارچین بریزین خودشون دیگه نمیخورن من روش اول را انجام دادم ، بابا پیمان هم سرکار نرفتن و با کمک هم تونستیم موفق بشیم اما خیلی اذیت شدیم و شدین .  شب اول خیلی سخت بود چون شیشه آب را پرت میک...
28 بهمن 1391

از دست دادن فرصت شغلی

نفس های مامان ، امروز یک موقعیت شغلی خیلی عالی بهم پیشنهاد شد ، اما هرکاری کردم نتونستم با  خودم کنار بیام که شما را بذارم مهدکودک و یا پرستار بگیرم ، آخه هنوز خیلی کوچولو هستید و دلم نمیاد . به همین دلیل تصمیم دارم پیشنهادشون را قبول نکنم . امیدوارم خدا که همیشه همراهم بوده بعد از سه سالگیتون به من کمک کنه تا باز هم از این موقعیت های خوب پیدا کنم . اگه هم نشد مهم نیست چون شما برام خیلی مهمتر هستید بخصوص که همه جا خوندم و شنیدم دوسال اول زندگی مهمترین سالهای عمرتون هست برای شکل گیری شخصیت ها تون . خدایا همراهم باش ............ خیلی اتفاقی امروز این عکس را دیدم ، حس میکنم کار خدا بود که من در تصمیمم شک نکنم ، خدایا شک...
17 بهمن 1391

تولد مامان ندا ، خانه ی خاله مرجان و عمو علی و .....

عشقک های مامان سلاااااام  یه عاااااالمه مطلب برای نوشتن دارم اما به خاطر خاله ها ی مهربونمون که عکس خواستن ، توی این پست فعلا مطالب مصور را میذارم تا انشاالله سرفرصت بیام و متن ها را بنویسم . پس بزن بریم ادامه ی مطلب راستی از همه ی پیام های قشنگتون برای تبریک تولدم تشکر میکنم اینجا آریسا خانم برای اولین بار با مامان اومدن آرایشگاه و کلااااا دکوراسیون آرایشگاه را عوض کردن تولد مامان اجازه ندادین خودم شمع تولدم را فوت کنم با فوت خاموش نمیشد با دست میزدین روی شمع و کیک این هم نتیجش تولد تموم شد اینجا اومدیم خونه ی دوستمون خاله مرجان و عمو علی که بیچاره ها پشیمون شدن از اینکه ...
17 بهمن 1391

تولد مامان ندا

عشقای من ، امشب تولد مامان نداست و خیلی داره با شما دوتا  بهمون خوش میگذره  . خدایا شکرت که این هدیه های با ارزش را به من دادی ، اونا را به خودت میسپارم خودت حفظشون کن
12 بهمن 1391

نوزده ماهگیتون مبارک

تربچه های خوشمزه ی من سلاااااام نوزده ماهگیتون مبارک همه زندگی های من . همونطور که قبلا هم گفتم کارهای جدیدتون هر روز بیشتر میشه . روزها با هم خیلی بازی میکنیم و لغات جدید را با بازی و کتاب و سی دی بهتون یاد میدم .دایره را خیلی خوب یاد گرفتین و از مردمک چشم عروسکاتون و دکمه ی لباساتون گرفته تااااااا بشقاب و کاسه و میز ناهارخوری و گلهای فرش ، وقتی میبینین سوزنتون گیر میکنه "دااااایره""داااااااایره""داااااااایره" تا زمانی که من بگم بله مامان جان "دااااااایره" آفرین عزیزم و دست بزنم بعضی وقتا من نی نی میشم و شما مامان انققققققققدر مامانای مهربونی هستییییییییییید که میخوام قورتتون بدم . پارسا یه بالشت کوچولو میذاره رو پاهاش ،با...
29 دی 1391

عکس

یکی از خوانندگان همیشگی وبلاگ و دوست مجازیمون نازی جان که خیلی نسبت به ما لطف دارن  زحمت کشیدن و این عکس ها را برای شما درست کردن که لازمه باز هم ازشون تشکر کنم . نازی جان خیلی خیلی سپاسگزارم ...
25 دی 1391

روزهای پایانی نوزده ماهگی

سلام عسلای مامان   دارین روزهای پایانی نوزده ماهگی را پشت سر میذارین ، هر روز دامنه ی لغاتتون بیشتر میشه و کلمات جدیدتری یاد میگیرین ، توی این ماه دعواهاتون خییییییلی بیشتر از قبل بود . بعضی وقتا دلم میخواست برم تو کوه و بیابون یه دل سییر فریاد بزنم . ازبس حرص خوردم قلب درد گرفتم  فقط از خدا میخوام کمکم کنه و تا وقتی شماها به من نیاز دارین بهم سلامتی بده تا بتونم نیازهاتون  را برآورده کنم .  اگه یه لحظه بخوام برم تو آشپزخونه یا پای کامپیوتر هردوتون برای جلب توجه من موهای همدیگه را میکشین یا پارسا آریسا را هل میده و اونم از این گریه وحشتناکا میکنه . ظهرها هم بد میخوابین ، غذا هم نمیخورین  ، آریسا ...
25 دی 1391

تغییرات در نوزده ماهگی

سلام عسل های خوشمزه ی من قبل از هرچیز میخوام به دوست عزیزم فریده و همسرش تسلیت بگم . از خدا میخوام به این پدرو مادر صبر بده و به هلیای عزیزم کمک کنه که به زندگی بدون پریا ادامه بده و با بهونه گیری هاش راجع به خواهرش داغ مادرش را تازه تر نکنه . آمین پست قبلی مخصوص این موضوع بود که حذفش کردم چون گفتم شاید فریده روزی اون متن را بخونه و دوباره خاطراتش زنده بشه و ناراحتش کنه.امیدوارم خدا همه ی بچه ها را حفظ کنه . و اما از گلهای شیطون بگم : *عزیزای دلم از زمانی که وارد نوزده ماهگی شدین هر روزتون با روز قبل تفاوت داره و پیشرفتتون سریعتر شده . هرچیزی را میبینید با انگشت اشاره به من نشون م...
20 دی 1391

هایپر استار سیتی سنتر

عشقکای مامان سلام از خانه نشینی خسته شده بودم به خاله جون زهرا گفتم چهارشنبه بیاد خونه ی ما که با هم باشیم اما خاله گفت من ظهر از سرکار میام دنبالت تا بریم خونه ی ما عصر هم بریم سیتی سنتر ، چهارشنبه شد و طبق برنامه رفتیم خونه خاله جون که خیلی هم زحمت کشیده بودن و عصر رفتیم هایپر استار ، دقیقا شبیه کارفور در دوبی و تایلند و جاهایی بود که دیده بودم . شما دوتا هم چه کیفی کرده بودین تو این سبدخریدها . یه کم خرید کردیم و از همونجا شام گرفتیم و اومدیم خونه خاله ، بابا پیمان هم اومدند شام خوردیم و خسسسته اومدین توی ماشین خوابیدین . روز پنج شنبه مامان نازی اومدن  آریسا را بردن تا من یه کم به کارهام برسم و استراحت ک...
10 دی 1391