پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

شانزده ماهگی

سلام جیگرکهای خوشمزه ی ممممن شانزده ماهگیتون مبارک عسلااااااااا . ماه مهر ، اولین ماه پاییزی بود و شروع بیماریها ، اولش خوب بود چون تولد دو نفر از عزیزترینهام یعنی پدر مهربونم و شوهر عزیزم  بود ومثل همیشه  یه جشن کوچولوی خانوادگی گرفتیم با یک کیک و دوشمع که خیلی هم خوش گذشت . اما اواسط ماه هردو از این ویروس های لعنتی گرفتین که سیستم گوارشتونو به هم ریخت و تا همین امروز ادامه داشت و نمیدونم کی قراره حالتون خوب بشه ؟؟!! تازه ویروستون پخش شد و من و بابا پیمان و همه ی اعضای محترم خانواده از هر دو طرف بی بهره نموندن و دچار این بیماری شدن و امروز خبردار شدم ویروس محترم تا خونه ی دخترخالم هم رفته و هیوا هم مریض شده . ...
2 آبان 1391

پانزده ماهگی

عشقای مامان ، زندگی های مامان ، نفسای مامان سلااااااااام خیلی وقته که میخوام بیام و پانزده ماهگیتونو تبریک بگم، اما از بس وروجک شدین دیگه وقتی برام نمیذارین که به این کارها برسم . و حالا میخوام با تاخیر آغاز شانزدهمین ماه زندگیتون را تبریک بگم و اعتراف کنم که شما دوتا همه ی زندگی ما هستید و مامان و بابا بینهااااااایت عااااااااشقتونن . آریسای گلم خیلی شیطون شدی ، وقتی همه ی بچه ها هستند تو سرگروهشونی و همه را به سوی خراب کاری و شیطنت تشویق و مامان ها را از کارهای جدید بچه هاشون متعجب میکنی . وقتی میخوری زمین یا سرت میخوره به جایی میدوی میای پیش من و شلوغ میکنی میگی "مینه مینه مینه بوده بوده  و ......" و با انگ...
8 مهر 1391

سفر یک روزه به اردستان

سلام نفس های من جونم براتون بگه که روز پنج شنبه 16شهریور91 ساعت 3:30 بعداز ظهر همگی با هم (مامان نازی و پدرجون و خاله ها و دایی ها و ....) به سمت اردستان به راه افتادیم . مقصدمون را نمیدونستیم چون  دوستمون در یکی از روستاهای اطراف اردستان به نام "رودخانه" باغ داشت و دعوتمون کرده بود به اونجا و قرار بود در فلکه مدرس اردستان منتظرش بمونیم تا بیاد کلید را بهمون تحویل بده . جاده خیلی خوب بود و بعد از حدودا 2 ساعت رسیدیم اردستان . توی راه من و بابا پیمان عروس دامادی اومدیم و مغزای بیچارمون کمی استراحت کردن چون شماها هرکدوم توی یه ماشینی بودین و سرتون دعوا بود  . همه دنبال هم حرکت کردیم اما راه روستا خیلی...
21 شهريور 1391

شومینه

سلام تمام هستی های من اینقدر عاشقتونم که نمیتونم وصفش کنم . صبح ها زودتر از شما بیدار میشم و سعی میکنم تمام کارهام را انجام بدم و وقتی دوتا فرشته ی قشنگم بیدار شدن تمام وقتم را برای اونا بذارم . البته باید بگم کافیه یکیتون بیدار بشین اون وقت اونی که خوابه اینقدر مورد لطف و عنایت و بوسه و نوازش قل بیدار ، قرار میگیره که دیگه بالاجبار بیدار میشه اما با جیغ بنفش  . ای کاش تو بیداری هم بجای اینکه مو بکشین همدیگه را بوس میکردین . وقتی هم نگاهتون میکنم که یعنی مثلا جذبه نشون بدم سرعتتون میشه دوبرابر و میدوید به سمت هددددددف . خیلی خب باشه من که از پس شما دوتا وروجک برنیومدم .......این نیز بگذرد بقیه ی مطالب را به صورت تصویری ...
15 شهريور 1391

پارک

سلام جیگرطلاهای مامان قربون اون شیرین زبونیتون برم ؛ چند روزه که هرچی را بهتون میگم تکرار میکنید بخصوص آریسا که با دقت گوش میده و به لبای من نگاه میکنه و اون کلمه را خیلی خوشمزززززه با زبون خودش تکرار میکنه . از وقتی رفتیم ویلای پل زمان خان که اتاقش از این پنکه سقفی ها داشت ؛آریسا هرجا چیزی شبیه پنکه میبینه فقط یه پنج دقیقه چشمای گردش را میندازه توی چشمام و با انگشت کوچولوش اشاره میکنه و پشت سر هم میگه "پنچه پنچه"  . وقتی هم میریم پارک هرچی نی نی میبینه میگه" ن,ن, " و وقتی گرسنه میشه سوزنش گیر میکنه رو کلمه ی" ببه ". قربون اون زبون کوچولوت برررررررررم  . جانوران عزیز را هم از مورچه و گنجشک گرفته تا...
12 شهريور 1391

خونه ی خاله جون پری و حوض

یک روز از روزای خوب ماه رمضان خاله جون پری برای افطار دعوت کرده بودن خونشون و شما دوتا ذوق حوض کوچولوی خونه ی خاله جون را کردین و میخواستین آب بازی کنید به همین دلیل مادر بیچارتون هیچی از مهمونی نفهمید، تازه شده بودید دوست ناباب چون بچه های دیگه را هم تحریک کردین که بیان سراغ حوض و همه ی مامانا توی حیاط بودن همش هم تقصیر شماها بود . شب قبلش هم عموجون منوچهر داشتن برمیگشتن آمریکا و برای خداحافظی اومدن خونه ی پدرجون که از اون شب هم چندتا عکس میذارم . مجبورم کوتاه بنویسم چون خیلی مطلب دارم که باید تا خوابید بنویسم و اما خونه ی خاله جون پری وحوض و هیوا کوچولو ، ماهی های بیچاره از دست شما ضربه مغزی شدن ...
5 شهريور 1391

سفر دو روزه به ویلای پل زمان خان

عزیزای دل مامان سلام امسال برای تعطیلات عید فطر باتوجه به شرایط شما و مامان نازی نتونستیم برای یه مسافرت خوب برنامه ریزی کنیم چون مامان نازی که مشغول پرستاری از خاله نوشین بودن و اگه با شما میرفتیم سفر رسما" دیوانه میشدیم و برمیگشتیم . این شد که به همون سفر دوروزه در اطراف اصفهان قانع شدیم و بعداز ظهر روز بیست و هشتم با همه ی خاله ها و دایی ها و بچه هاشون و عروس داماداشون یازده تا ماشین شدیم و همه با هم راه افتادیم به سمت پل تاریخی زمان خان . ورودی پل خیییلی شلوغ بود و کلی توی ترافیک بودیم اما ویلای ما کمی بالاتر از اون محدوده بود . یک جای بسیاااار زیبا با سکوت و آرامش محض .روز بع...
5 شهريور 1391

رستوران

سلام نفس طلاهای مامان روز پنج شنبه 26 مرداد 91 بود که دوستای خوبمون عمواحسان و خاله آنا زنگ زدن که امشب با هم شام بریم بیرون ،از طرفی هم خاله نوشین یه سنگ کلیه ی بزرگ داشت که عمل کرد و با مامان نازی توی بیمارستان بود ، این شد که مجبور شدیم برای اولین بار بعد از راه افتادنتون با شمادوتا وروجک بریم رستوران . وقتی وارد شدیم و نشستیم خیلی بچه های خوب و آرومی بودین اما بعد از اینکه غذا را سفارش دادیم و محیط براتون آشنا شد دیگه نمیتونستید بشینید و پارسا گریه میکرد و میخواست راه بره ، بابا پیمان پارسا را برد بیرون تا یه کم راه بره اما گریه تمومی نداشت و یه لحظه هم آروم نمیگرفت ، بابا پیمان زنگ زد به من که شاید پارسا تو را میخ...
5 شهريور 1391