پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

عروسی خاله نوشین- سوم آبان 1392

عشقای من سلام خداراشکر عروسی خاله نوشین هم به خوبی و خوشی برگزار شد . اما شما دوتا خیییییییییییلی منو اذیت کردین . همه باهام همکاری کردن اما هر پانزده دقیقه یکیتون میخواستین برین دستشویی . من هم با اون لباس اصلا نمیتونستم شماها را جمع و جور کنم . مامان نازی یک بار که آریسا را بردن دستشویی خوردن زمین و انگشترشون افتاد توی توالت و خلاصه داستانی بود . آریسا خانم هم آب جوش ریختن رو پای پدرجون ، پای پدرجون تاول تاول شد . پارسا هم همش مثل سنجاق سینه به من چسبیده بود ، آخر شب هم که حسابی بداخلاقی کرد و من مجبور شدم مجلس را ترک کنم و بیام توی ماشین ،  آقا را بخوابونم  که نه میخوابید نه میومد تو سالن .  موقع رقص چاقو هم فیلمب...
7 آبان 1392

2 سال و چهار ماهگی (28 ماهگی)

عشقای من 28 ماهگی تون مبارک این ماه فوق العاده گرفتار بودیم چون عروسی خاله نوشین را درپیش داریم همراه با تغییر فصل ، جمع کردن لباسای تابستونه و خرید لباسای گرم و  پاییزی و  ..... یه طرف ، کلللللللللی کار هم که واسه عروسی داریم ، باوجود شمادوتا وروجک و باتوجه به اینکه مامان نازی این روزا خیلی گرفتارن و فرصت نگهداری شما را ندارن و ما مجبوریم هرکاری داریم شمادوتا را هم دنبال خودمون ببریم ، همه ی کارها لاک پشتی پیش میره . چندروز بیشتر فرصت نداریم و هیییییییییچ کارمفیدی هنوز انجام ندادیم . من چقدر مادر عاشقی هستم  که با این همه گرفتاری ، ماهگرد تولد نفس طلاهام را فراموش نکردم و الان شما را زود خوابوندم تا بیام و چندخطی&n...
29 مهر 1392

بیمار مبتلا به آلزایمر ما هستیم یا والدین ما ؟؟؟؟؟

چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه ! گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد: آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟ گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش ...
20 مهر 1392

اولین مسافرت - اولین شمال

سلام همسفرهای خوش سفر من تا حالا شمال 18 ساعته نرفته بودم !!!!! از دست شما دوتا فسقل 18 ساعت توی راه بودیم  تا موقعی که خواب بودین خوب رفتیم اما وقتی بیدار شدین خیلی توقف داشتیم ، یا جیش داشتین یا میخواستین برین توی اون ماشین و ..... خدامیدونه به ما چه گذشت تا رسیدیم رامسر ، یک بار هم پشت یه کامیون گیر کرده بودیم و شما هم سوزنتون گیر کرده بود " جییییش دارررررررررم ، جیش داررررم " ، حالا مگه پارکینگ پیدا میشد ، مگه این کامیونه از جلوی ما میرفت کنار ، یه جایی دیگه بابا پیمان خسته شد و سبقت گرفت که همون موقع پارکینگ پیدا شد اما چه پارکینگی ، ایستگاه پلیس .........بله پلیس بهمون ایست داد و میخواست ماشینمون را ببره پارکینگ اما ما ماج...
11 مهر 1392

سرزمین عجایب

سلام عشقای مامان از اول تابستون میخواستم ببرمتون سرزمین عجایب که آخر با همت و زحمت خاله جون زهرا طلسم شکسته شد و بردمتون ، خیلی با دفعه قبلی فرق داشتید ، این بار هیجان زده میخواستید همه ی بازی ها را امتحان کنید اما دفعه پیش التماستون میکردم که سوار بشید و نمیشدید . قربونتون برم که عاقل تر شدین مثل همیشه کلی مطلب دارم و هیچ وقتی هم ندارم ، الانه که بیدار بشین پس زودتر عکس ها را بذارم ............. آریسا گیر داده بود که من میخوام این بازی را سوار بشم ...
31 شهريور 1392

2 سال و سه ماهگی (27 ماهگی)

سلام عسلای شیرینم 27 ماهگی تون مباررررررررررررررررررررررررک فقط باید از شیرین زبونی ها و شیرین کاری هاتون بگم ، خیلی ناراحتم که فرصت کافی ندارم و کلی از این شیرین زبونی ها را فراموش میکنم . با اینکه یادداشت میکنم اما گاهی مشغول یک کاری هستم و بعد هم یادم میره .  پارسا با یک حالت خاصی حرف میزنه یعنی فقط آهنگ کلمات را میگه ، حرف زدنش فوق العاده دوست داشتنی و شیرینه اما من اصلا متوجه نمیشم چی میگه   نگران نباشید خدای مهربونم که هیچ وقت من را تنها نمیذاره فکر همه چیز را کرده " یک مترجم " بله یک خانم مترجم به نام آریسا خانم خلق شده که حرف های پارسا را دقیقا میفهمه و برای من ترجمه میکنه به عنوان مثال : شب ...
31 شهريور 1392

باغ بهادران شهریور 92

سلام تربچه های نقلی من دیگه آخر شهریور شد و خداحافظی با تابستان ، برای اختتامیه این فصل دوباره همه با هم با دایی ها و خاله ها و دخترخاله ها و ..... رفتیم باغ بهادران . خیلی خوش گذشت ، به شما دوتا هم خیلی خوش گذشت چون هرکاری دلتون خواست کردید و حسابی آتیش سوزوندین ، این هیوای بیچاره را هم دوباره  خیلی اذیت کردین ، میگفت مامان من گرسنمه ، آریسا میگفت گرسنته خب برو غذاتو بخور من اگه جای مامان هیوا بودم ، بچم را قفل و زنجیر میکردم به خودم که اصلا سمت شما دوتا نیاد . شب دوم آریسا کلی شیرین زبونی کرد و شعر خوند و رقصید ، تاحالا اینجوری ندیده بودمش ، شارژ شارژ بود ، ساعت 2 نصف شب بود و یک ذره خواااااااااب به چشم این وروجک نبود اما پار...
31 شهريور 1392