پارسا جان و آريساپارسا جان و آريسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

دوقلوهاي مهربون

از دست دادن فرصت شغلی

نفس های مامان ، امروز یک موقعیت شغلی خیلی عالی بهم پیشنهاد شد ، اما هرکاری کردم نتونستم با  خودم کنار بیام که شما را بذارم مهدکودک و یا پرستار بگیرم ، آخه هنوز خیلی کوچولو هستید و دلم نمیاد . به همین دلیل تصمیم دارم پیشنهادشون را قبول نکنم . امیدوارم خدا که همیشه همراهم بوده بعد از سه سالگیتون به من کمک کنه تا باز هم از این موقعیت های خوب پیدا کنم . اگه هم نشد مهم نیست چون شما برام خیلی مهمتر هستید بخصوص که همه جا خوندم و شنیدم دوسال اول زندگی مهمترین سالهای عمرتون هست برای شکل گیری شخصیت ها تون . خدایا همراهم باش ............ خیلی اتفاقی امروز این عکس را دیدم ، حس میکنم کار خدا بود که من در تصمیمم شک نکنم ، خدایا شک...
17 بهمن 1391

تولد مامان ندا ، خانه ی خاله مرجان و عمو علی و .....

عشقک های مامان سلاااااام  یه عاااااالمه مطلب برای نوشتن دارم اما به خاطر خاله ها ی مهربونمون که عکس خواستن ، توی این پست فعلا مطالب مصور را میذارم تا انشاالله سرفرصت بیام و متن ها را بنویسم . پس بزن بریم ادامه ی مطلب راستی از همه ی پیام های قشنگتون برای تبریک تولدم تشکر میکنم اینجا آریسا خانم برای اولین بار با مامان اومدن آرایشگاه و کلااااا دکوراسیون آرایشگاه را عوض کردن تولد مامان اجازه ندادین خودم شمع تولدم را فوت کنم با فوت خاموش نمیشد با دست میزدین روی شمع و کیک این هم نتیجش تولد تموم شد اینجا اومدیم خونه ی دوستمون خاله مرجان و عمو علی که بیچاره ها پشیمون شدن از اینکه ...
17 بهمن 1391

تولد مامان ندا

عشقای من ، امشب تولد مامان نداست و خیلی داره با شما دوتا  بهمون خوش میگذره  . خدایا شکرت که این هدیه های با ارزش را به من دادی ، اونا را به خودت میسپارم خودت حفظشون کن
12 بهمن 1391

نوزده ماهگیتون مبارک

تربچه های خوشمزه ی من سلاااااام نوزده ماهگیتون مبارک همه زندگی های من . همونطور که قبلا هم گفتم کارهای جدیدتون هر روز بیشتر میشه . روزها با هم خیلی بازی میکنیم و لغات جدید را با بازی و کتاب و سی دی بهتون یاد میدم .دایره را خیلی خوب یاد گرفتین و از مردمک چشم عروسکاتون و دکمه ی لباساتون گرفته تااااااا بشقاب و کاسه و میز ناهارخوری و گلهای فرش ، وقتی میبینین سوزنتون گیر میکنه "دااااایره""داااااااایره""داااااااایره" تا زمانی که من بگم بله مامان جان "دااااااایره" آفرین عزیزم و دست بزنم بعضی وقتا من نی نی میشم و شما مامان انققققققققدر مامانای مهربونی هستییییییییییید که میخوام قورتتون بدم . پارسا یه بالشت کوچولو میذاره رو پاهاش ،با...
29 دی 1391

عکس

یکی از خوانندگان همیشگی وبلاگ و دوست مجازیمون نازی جان که خیلی نسبت به ما لطف دارن  زحمت کشیدن و این عکس ها را برای شما درست کردن که لازمه باز هم ازشون تشکر کنم . نازی جان خیلی خیلی سپاسگزارم ...
25 دی 1391

روزهای پایانی نوزده ماهگی

سلام عسلای مامان   دارین روزهای پایانی نوزده ماهگی را پشت سر میذارین ، هر روز دامنه ی لغاتتون بیشتر میشه و کلمات جدیدتری یاد میگیرین ، توی این ماه دعواهاتون خییییییلی بیشتر از قبل بود . بعضی وقتا دلم میخواست برم تو کوه و بیابون یه دل سییر فریاد بزنم . ازبس حرص خوردم قلب درد گرفتم  فقط از خدا میخوام کمکم کنه و تا وقتی شماها به من نیاز دارین بهم سلامتی بده تا بتونم نیازهاتون  را برآورده کنم .  اگه یه لحظه بخوام برم تو آشپزخونه یا پای کامپیوتر هردوتون برای جلب توجه من موهای همدیگه را میکشین یا پارسا آریسا را هل میده و اونم از این گریه وحشتناکا میکنه . ظهرها هم بد میخوابین ، غذا هم نمیخورین  ، آریسا ...
25 دی 1391

تغییرات در نوزده ماهگی

سلام عسل های خوشمزه ی من قبل از هرچیز میخوام به دوست عزیزم فریده و همسرش تسلیت بگم . از خدا میخوام به این پدرو مادر صبر بده و به هلیای عزیزم کمک کنه که به زندگی بدون پریا ادامه بده و با بهونه گیری هاش راجع به خواهرش داغ مادرش را تازه تر نکنه . آمین پست قبلی مخصوص این موضوع بود که حذفش کردم چون گفتم شاید فریده روزی اون متن را بخونه و دوباره خاطراتش زنده بشه و ناراحتش کنه.امیدوارم خدا همه ی بچه ها را حفظ کنه . و اما از گلهای شیطون بگم : *عزیزای دلم از زمانی که وارد نوزده ماهگی شدین هر روزتون با روز قبل تفاوت داره و پیشرفتتون سریعتر شده . هرچیزی را میبینید با انگشت اشاره به من نشون م...
20 دی 1391